جامعه در عین اینکه از نوعی وحدت برخوردار است، در درون خود به گروهها و طبقات و اصناف مختلف و احیانا متضاد منقسم میگردد و یا لااقل بعضی جامعهها چنیناند، و ممکن است جامعه در عین وحدت، در درون خود به قطبهای متخالف و احیانا متضاد منقسم گردد.پس جامعه وحدتی دارد در عین کثرت، و کثرتی دارد در عین وحدت.به اصطلاح حکمای اسلامی، بر جامعهها نوعی وحدت در کثرت و کثرت در وحدت حکمفرماست.در فصلهای پیش سخن از وحدت جامعه بود که چه نوع وحدتی است، اکنون سخن از کثرت جامعه است که چگونه کثرتی است.
در اینجا دو نظریه معروف وجود دارد: یکی نظریه مبتنی بر مادیت تاریخی و تضاد دیالکتیکی.بنابر این نظریه - که بعدها دربارهاش سخن خواهیم گفت - این جهت تابع اصل مالکیت است.در جامعههایی که مالکیتخصوصی وجود ندارد مانند جامعه اشتراکی اولیه و یا جامعههای اشتراکی که در آینده تاریخ تحقق خواهد یافت، اساسا جامعه یک قطبی است، و اما در جامعههایی که بر آنها مالکیتخصوصی حکمفرماست لزوما دو قطبی است، پس جامعه یا یک قطبی است و یا دو قطبی، شق سوم ندارد.در جامعههای دو قطبی، انسانها تقسیم میشوند به انسانهای استثمارگر و انسانهای استثمار شده و جز دو اردو و دو گروه حاکم و محکوم گروهی وجود ندارد.سایر شؤون جامعه از فلسفه و اخلاق و مذهب و هنر نیز همین رنگ را پیدا میکند، یعنی مثلا دو گونه فلسفه و اخلاق و مذهب و غیره بر جامعه حاکم است که هر کدام رنگ طبقه اقتصادی خاص را دارد و اگر فرضا یک فلسفه و یا یک مذهب یا یک اخلاق حاکم باشد، باز هم رنگ یکی از دو طبقه را دارد که احیانا بر طبقه دیگر تحمیل شده است، اما فلسفه یا هنر یا مذهب یا اخلاق فوق طبقه اقتصادی و بیرنگ امکان وجود ندارد.
نظریه دیگر این است که تک قطبی یا چند قطبی بودن جامعه وابسته به اصل مالکیت نیست، علل و عوامل فرهنگی و اجتماعی و نژادی و ایدئولوژیکی نیز میتواند منشا چندقطبی شدن جامعه گردد.مخصوصا علل فرهنگی و ایدئولوژیکی میتواند نقش اساسی داشته باشد و جامعه را نه به دو قطب که به چند قطب احیانا متضاد تجزیه نماید، همچنانکه قادر است جامعه را به صورت تک قطبی درآورد بدون آنکه الزاما اصل مالکیت ملغی شده باشد.
اکنون ببینیم برداشت قرآن درباره کثرت جامعه چه برداشتی است؟آیا کثرت و اختلاف را میپذیرد یا نمیپذیرد؟و اگر میپذیرد دیدگاه قرآن از قطبی شدن جامعه دیدگاه دو قطبی است آنهم بر اساس مالکیت و استثمار یا به گونهای دیگر است؟ به نظر میرسد استخراج لغات اجتماعی قرآن و تعیین نقطه نظر قرآن در مفهوم این لغات بهترین راه و لااقل راه خوبی باشد برای به دست آوردن نظر قرآن.
لغات اجتماعی قرآن دو گونه است: بعضی از لغات اجتماعی مربوط است به یک پدیده اجتماعی، مثل: ملت، شریعت، شرعة، منهاج، سنت و امثال اینها.این لغات از محل بحث ما خارج است.ولی یک عده لغات دیگر لغاتی است که عنوان اجتماعی برای همه یا گروههایی از انسانها به شمار میرود.این لغات است که وجهه نظر قرآن را میتواند مشخص کند، مانند: قوم، امت، ناس، شعوب، قبائل، رسول، نبی، امام، ولی، مؤمن، کافر، منافق، مشرک، مذبذب، مهاجر، مجاهد، صدیق، شهید، متقی، صالح، مصلح، مفسد، آمر به معروف، ناهی از منکر، عالم، ناصح، ظالم، خلیفه، ربانی، ربی، کاهن، رهبان، احبار، جبار، عالی، مستعلی، مستکبر، مستضعف، مسرف، مترف، طاغوت، ملا، ملوک، غنی، فقیر، مملوک، مالک، حر، عبد، رب و...
البته لغاتی دیگر به ظاهر مشابه اینها هست مانند: مصلی، مخلص، صادق، منفق،
مستغفر، تائب، عابد، حامد و امثال اینها، اما این لغات صرفا به عنوان بیان یک سلسله «افعال» ذکر شده نه به عنوان یک سلسله گروهها.از اینرو در این لغات احتمال اینکه بیانگر گروهها و تقسیمات و قطبهای اجتماعی باشند نمیرود.
لازم است آیاتی که لغات دسته اول را ذکر کردهاند، خصوصا در آنچه مربوط به جهتگیریهای اجتماعی است، مورد بررسی و مطالعه دقیق قرار گیرد تا روشن گردد که [آیا]همه اینها را در دو گروه میتوان جا داد و یا در گروههای متعدد باید جا داده شود، و اگر فرضا همه اینها در دو گروه جا داده میشود، مشخص اصلی آن دو گروه چیست؟ مثلا آیا میشود همه آنها را در دو گروه «مؤمن» و «کافر» که مشتمل بر جهتگیری اعتقادی است و یا در دو گروه «غنی» و «فقیر» که نمایانگر وضع اقتصادی است، جا داد؟و به عبارت دیگر، باید دید این تقسیمات در نهایت امر به یک تقسیم اصلی برمیگردد و سایر تقسیمات همه فرعی و شاخهای استیا نه؟و اگر به یک تقسیم برمیگردد آن تقسیم اصلی چیست؟ برخی مدعی هستند که برداشت قرآن از جامعه برداشت دو قطبی است.از نظر قرآن جامعه در مرتبه اول و درجه اول، تقسیم میشود به قطب مسلط و حاکم و بهرهکش، و قطب محکوم و بهره ده و به اسارت گرفته شده.قطب حاکم همان است که قرآن از آنها به «مستکبرین» تعبیر میکند و قطب محکوم آنان هستند که قرآن آنان را «مستضعفین» میخواند.سایر تقسیمات از قبیل تقسیم به مؤمن و کافر یا موحد و مشرک یا صالح و فاسد جنبه فرعی دارد.یعنی استکبار و بهره کشی است که به کفر، شرک، نفاق، و امثال اینها منجر میشود و متقابلا استضعاف شدگی است که در جهت ایمان، هجرت، جهاد، صلاح، اصلاح و امثال اینها میکشاند.به عبارت دیگر، ریشه و خاستگاه چیزهایی که قرآن آنها را انحراف اعتقادی یا اخلاقی یا عملی میخواند، وضع خاصی از روابط اقتصادی استیعنی استثمارگری، و ریشه و خاستگاه چیزهایی که قرآن آنها را از نظر اعتقادی یا اخلاقی یا عملی تایید و تاکید میکند، استثمار شدگی است.وجدان انسان طبعا و جبرا تابع وضع زندگی مادی اوست، بدون تغییر در وضع زندگی مادی امکان ندارد وضع روحی و نفسانی و اخلاقی مردمی تغییر کند، از اینرو قرآن مبارزات اجتماعی را در شکل مبارزه طبقاتی صحیح و بنیادی میشمارد، یعنی برای مبارزه اجتماعی نسبت به مبارزه اعتقادی یا اخلاقی اولویت و اصالت قائل است.از نظر قرآن کافران، منافقان، مشرکان، فاسدان، فاسقان ظالمان
از میان گروههایی برمیخیزند که قرآن آنان را «مترف» ، «مسرف» ، «ملا» ، «ملوک» ، «مستکبر» و امثال اینها میخواند.امکان ندارد این گروهها از طبقه مقابل برخیزند، همچنانکه پیامبران، رسولان، امامان، صدیقان، شهیدان، مجاهدان، مهاجران، مؤمنان از طبقه مستضعف برمیخیزند و امکان ندارد از طبقه مقابل برخیزند.پس استکبار و استضعاف است که وجدان اجتماعی میسازد، استکبار و استضعاف است که جهتگیری میدهد، همه شؤون دیگر، «مظاهر» و «تجلیات» استضعافگری و استضعاف شدگی است.
قرآن نه تنها گروههای نامبرده را مظاهر و جلوهگاههای دو قطب اصلی مستکبر و مستضعف میشمارد، به یک سلسله صفات و ملکات خوب از قبیل صداقت، عفاف، اخلاص، عبادت، بصیرت، رافت، رحمت، فتوت، خشوع، انفاق، ایثار، خشیت، فروتنی و به یک سلسله صفات بد از قبیل کذب، خیانت، فجور، ریا، هوا پرستی، کوردلی، قساوت، بخل، تکبر و غیره اشاره کرده است. دسته اول را یکجا صفات استضعاف شدگان و دسته دوم را صفات استضعافگران دانسته است.پس استضعافگری و استضعاف شدگی نه تنها خاستگاه گروههای مختلف و متضاد است، خاستگاه صفات و ملکات اخلاقی متضاد است.استضعافگری و استضعاف شدگی اساس و پایه همه جهتگیریها و گرایشها و انتخابها و حتی همه آثار و تجلیات فرهنگی و مدنی است.اخلاق، فلسفه، هنر، ادبیات، مذهب برخاسته از طبقه استضعافگر، نمایشگر جهتگیری اجتماعی اوست، همه و همه در جهت توجیه وضع موجود و عامل توقف و رکود و انجماد است، بر خلاف اخلاق یا فلسفه یا ادبیات یا هنر یا مذهبی که خاستگاهش طبقه مستضعف است که آگاهی بخش، حرکتزا و انقلابی است.قطب مستکبر به حکم استضعافگری و تصاحب امتیازات اجتماعی، تاریک اندیش، سنتگرا و عافیت طلب است، بر خلاف قطب مستضعف که بصیر(آگاه)، سنتشکن، انقلابی، پیشتاز و پرجوشش و جنبش است.
خلاصه به عقیده این افراد، قرآن این نظریه را که آنچه انسان را میسازد و گروهش را مشخص میکند و به او جهت میدهد و پایگاه فکری و اخلاقی و مذهبی و ایدئولوژیکی او را تعیین میکند، وضع معاش است، تایید میکند و مجموعا از آیات قرآن برمیآید که تعلیمات خویش را بر این پایه نهاده است، از اینرو وابسته بودن به یک قطب خاص، ملاک و معیار همه چیز است، با این معیار میتوان ادعاها را
بازشناسی کرد، ادعای مؤمن، مصلح، رهبر و حتی نبی یا امام بودن با این محک باید تایید یا تکذیب شود.
این نظریه، در حقیقت برداشتی مادی از انسان و جامعه است.بدون شک قرآن تکیه خاصی روی پایگاه اجتماعی افراد دارد، ولی آیا این به این معنی است که قرآن همه تقسیمها و قطب بندیها را با این ملاک توجیه میکند؟!از نظر ما این نوع برداشت از جامعه با برداشت اسلام از انسان و جهان و جامعه منطبق نیست و از یک مطالعه سطحی در مسائل قرآنی ناشی شده است، و نظر به اینکه در همین فصل از کتاب، آنجا که درباره تاریخ بحث میکنیم تحت عنوان «آیا طبیعت تاریخ مادی است؟» به بررسی کامل این مطلب خواهیم پرداخت(1)، فعلا از ادامه بحثخودداری میکنیم.
1.رجوع کنید به مقاله «فلسفه تاریخ (1) آیا طبیعت تاریخ مادی است»در همین گزینه